مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
350
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
از بهر او ببرم و او همان سبد از اين گوهرها پر كرده ، به من دهد . ملك پرسيد : اى مرد ، اين نعمت نصيب تست . و لكن مال ، حاجت بشوكت دارد . اگر من از تو درگذشتم ، ديگران نخواهند گذشت . چون من معزول شوم يا بميرم و ديگرى بجاى من پادشاه گردد ، ترا بطمع مال دنيا خواهد كشت . و مرا قصد اينست كه دختر خود به تو تزويج كنم و ترا وزير خود گردانم و مملكت به تو سپارم تا كسى در تو طمع نكند . آنگاه ملك فرمود صياد را بگرمابه بردند . چون از گرمابه بدر آمد ، جامهء ملوكانهاش پوشانيده ، نزد ملك آوردند . ملك ، وزارت به او سپرده ، زنان بزرگان را بخانهء او بفرستاد و زن و فرزندان او را جامههاى فاخر بپوشانيدند و با عزت و حشمت بسوى قصر ملك بازآوردند . كودك شيرخوار در كنار مادر بود و نه تن فرزندان بزرگ نزد ملك بردند . ملك آنها را در كنار گرفته ، در پهلوى خويشتن بنشاند و ملك را فرزندى جز همان دخترك ، ام السعود نام نبود . و اما ملك ، عبد اللّه برى را گرامى بداشت و او را وزير خود گردانيد . ملك فرمود كتاب دختر خود را بعبد اللّه برى بنويسند و هرچه گوهر و معدنيات نزد عبد اللّه بود ، در مهر دختر ملك بداده ، بناى عيش بنهادند و شهر را بياراستند . بامدادان ، ملك از منظره قصر نظاره ميكرد . عبد اللّه را ديد كه سبدى پر از ميوه برداشته ، همىرود . ملك پرسيد : اى داماد ، اين چيست و بكجا همىبرى ؟ عبد اللّه جواب داد : نزد رفيق خود ، عبد اللّه بحرى همىروم . ملك گفت : اى داماد ، اكنون ترا هنگام رفتن نزد رفيق نيست . عبد اللّه برى گفت : ميترسم در نزد او دروغگو باشم و او بگويد دنيا ترا از من بازداشت . ملك گفت : نزد رفيق خود شو . پس عبد اللّه در كوچهاى شهر روان بود و مردمان با يكديگر مىگفتند : اينك داماد ملك است . همىرود كه ميوهها بگوهرها تبديل كند . و كسى كه او را نمىشناخت ، گفت : اى مرد ، از اين ميوهها رطلى به چند ميفروشى ؟ بيار تا من شرى كنم . عبد اللّه گفت : بانتظار من باش تا بازگردم . پس از آن بساحل دريا رفته ، با عبد اللّه بحرى ملاقات كرد . ميوهها به دو داده ، گوهرها بستد . و او را پيوسته كار همين بود .